شمس الدين محمد كوسج

234

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

گرازان و تازان بر آوردگاه * جهان‌پهلوان رستم رزم‌خواه سپهدار رستم بر آن كارزار * به گردون برآورده سر نامدار چو درياى جوشان برآورده « 1 » جوش * به گردنده گردون رسانده خروش به يكديگران بر بپيچيده « 2 » سخت * به كردار پيچان دو شاخ درخت دو بازوى هردو به گرد كمر * چو پيچان دو خرطوم بر يكدگر گرفته كمرگاه گردان به جنگ * چو شيران آشفتهء تيزچنگ ز خون و ز خوى خاك آوردگاه * شد آغشته تا پشت ماهى و ماه ز نيرو چو دو طاس خون كرده چشم * دل هردو در تن « 3 » پر از كين و خشم گسسته شد از زور گردان كمر * ز مردى نيفتاد يك نامور دل هردو در بر طپيدن گرفت * خوى و خون ز هردو دويدن گرفت فروماند بازوى گندآوران * تو گفتى ندارند در تن روان نشستند از دور هردو خموش * به آواز شيپور بنهاده « 4 » گوش زمانى به آسودگى دم زدند * ز ديده به رخسار بر نم زدند چو آسوده گشتند بار « 5 » دگر * به كشتى « 6 » گرفتن نهادند سر سپهدار برزو بيامد دوان * به رستم چنين گفت كاى پهلوان گران كن ركيب و سبك كن عنان * برو شادمان نزد ايرانيان برآساى تا من ببندم ميان * به كشتى گرفتن چو شير ژيان به برزو چنين گفت پس نامدار * به هر كار يزدان مرا هست يار بگفت اين و آن‌گه چو شير ژيان * بيامد به ميدان كينه دمان چنين گفت با نامور پيلسم * بيا تا بگرديم ديگر به هم

--> ( 1 ) . ك ، ن : برآورد ؛ متن : س ، پ . ( 2 ) . ن ، س : بپيچيد . ( 3 ) . ن ، س : بر . ( 4 ) . س : بنهاد . ( 5 ) . س : بارى ؛ ن : بيت را ندارد . ( 6 ) . س : كستى .